تبليغاتX
عاشق خسته
مطالب عاشقانه
 
تمی دونم تو هم منو دوست داری یا نه!

تمی دونم تو هم عاشقمی یا نه!

نمی دونم تو هم برام می میری و زنده می شی تا که بیای کنارم یا نه!

نمی دونم چی می گذره تو اون دل کوچیکه تو!

نمی دونم تو هم مثل منی یه عاشق خسته ی تنها که نمی فهمه کسی حرفاشو یا نه!

                          نمی دونم نمی دونم نمی دونم...

نمی دونم باید چیکار کنم با این دل دیوونم...

نمی دونم باید چیکار کنم با اون نگاها و حرکات و رفتارای مرموز تو!!!

                                       یعنی.....؟!

یعنی می شه اون جوری بشه؟!

که تو هم منو دوست داشته باشی؟دلت فقط برای من بزنه؟

زندگی برای تو فقط با من معنا بشه؟یعنی واقعا می شه؟؟

نمی دونم باید چیکار کنم چه جوری راز اون نگاتو چشماتو بر ملا کنم؟

شاید غرور جدا کرده قلبامونو از هم دیگه!

ولی اینو بدون جز تو کسی نمی تونه تو قلب من خونه کنه

جای تو رو بگیره و منو ازت دور بکنه...

خیالتو راحت کنم هستم فقط برای تو برای تو و برای عشق تو...

می مونم منتظرت تا اون روزی که بشم فقط برای تو...

                         عاشق همیشگی تو پریسا...

|+| نوشته شده توسط پریسا در دوشنبه 2 اردیبهشت1387  |
 دوباره
دو باره باز هوای تو زد به سرم!

دوباره باز دلتنگ نگاه ماتتم!

دوباره باز چشمای من بارونی شدن تو غم دوری و جدایی تو خونی شدن

دوباره باز دلم می خواد بگه دوست دارم تا هر کجا که تو بخوای تا هر کجا که

تو بگی...

                               افسوس......

این دل سنگ تو نمی ذاره بهت بگم...

هی تو رو از من میرونه نمی ذاره بیای پیشم...

اخه نامهربون این کارا رو نکن باهام این دل سنگتو بذار کنار اره بذار کنار!

بیا پیشم تا بمو نم کنار تو تا همیشه!

بیا کنار من بهم بگو دوست دارم تا...همیشه باشم باهات فدات بشم بمیرمو و باشم به پات.... 

|+| نوشته شده توسط پریسا در دوشنبه 2 اردیبهشت1387  |
 
نمی دونم دیگه تا کی باید صبر بکنم؟!

تا کی باید زندگی من این جوری باشه؟!

تا کی باید توی غم و گریه و ...دست و پا بزنم؟!

راستی تا کی؟؟!!!

چند روز  دیگه سالگردمه می دونستی؟؟

می دونستی دلت از سنگه؟؟

به خدا سنگ از تو خیلی بهتره خیلی!!!!!!!!

دیگه خسته شدم خسته میفهمی؟؟

نه!!نمی فهمی!!اگه می فهمیدی زندگی من این جوری نبود...

ولی می دونی چیه؟؟

دیگه هیچ کدوم از این ها واسه من مهم نیست!

اره مهم نیست....

دیگه واسم مهم نیست بیای نه!!!

می خوام یعنی خیلی وقته که دیگه بهت فکر نمی کنم...

با این وجود هنوزم دوست دارم...

|+| نوشته شده توسط پریسا در شنبه 31 فروردین1387  |
 مرا رها کردن زیباست...
اگر قرار باشد روزی به تو برسم انتظار لحظه ها اسان است...

اگر قرار باشد روزی تو را ببینم زندگی شیرین است...

اگر قرار باشد مزهی دستان تو را بچشم مشکلات حل می شود...

اگر قرار باشد روزی کنار تو باشم اشک ها به لبخند تبدیل می شوند

اگر قرار باشد تو را حتی یک بار ببوسم و...

فقط اگر ببینم خیال رفتن داری زندگی می سوزد

اگر بفهمم روزی از من دلگیر شده ای ان وقت...

من زاده ی نفس ها ی تو هستم من را رها مکن می خواهم در سینه ی تو جاودانه بمانم...

|+| نوشته شده توسط پریسا در جمعه 17 اسفند1386  |
 ای کاش..
ای کاش احساسم گلی می بود می ریخت عطرش را به دامانت یا مثل یک پروانه پر می زد رقصان به روی طاق ایوانت...

ای کاش احساسم کبوتر بود بر بام قلبت اشیان می کرد از دست تو یک دانه بر می چید عشقی به قلبت میهمان می کرد...

ای کاش احساسم درختی بود تو در پناه سایه اش بودی یا مثل شمعی در شب می سوخت و تو مست در میخانه اش بودی!

ای کاش احساسم صدایی داشت ا ز حال و روزش با تو دم می زد مثل هزاران دانه ی برفی سرما به جان دشت غم می زد...

ای کاش احساسم هویدا بود در بستر قلبم نمی اسود یا در سیاهی دو چشمانم خاموش نمی گشت و نمی الود...

ای کاش احساسم قلم می گشت تا در نهایت جمله ای می شد یعنی که

دوستت دارم می گشت تا معنی احساس من می شد...

 

|+| نوشته شده توسط پریسا در جمعه 17 اسفند1386  |
 اری این منم...
اری این منم با تنی خسته و افسرده و زار با کوله باری از عشق عشقی از پس درد درد هایی که قلبم را می فشرد...

اری این منم چه موقع به این می اندیشیدم که روزی از غم زندگی در گوشه ای کز کرده و به غم عشق تو باندیشم ...

اری باز هم این منم منم که با تمام دردها به انتظار تو ایستاده ام  با تمام غرور ها با تمام سختی ها باز هم امیدوارم...

|+| نوشته شده توسط پریسا در جمعه 17 اسفند1386  |
 دست خودم نیست!
اگر می بینی عاشق تو هستم دیوانه ی تو هستم و تمام فکر و زندگی من تو شده ای به خدا بدان که این دست خودم نیست!

اگر می بینی چشمانم در بیشتر لحظه ها خیس است و دستانم سرد است و اگر می بینی همه ی لحظه ی دور از تو بودن این همه سخت و پر از غم و غصه است بدان که این دست خودم نیست!

دست خودم نیست که همه ی لحظه ها تو را در جلوی چشمانم می بینم و به یاد تو می باشم.

دست خودم نیست که دوست دارم همیشه در کنارت باشم دستانت را بگیرم بر لبانت بوسه بزنم و تو را در آغوش بگیرم!

به خدا دست خودم نیست که هر شب به آسمان نگاه می اندازم و ستاره ای درخشان را می بینم و به یاد تو می افتم!

دست خودم نیست ککه هر سحر گاه به انتظارت می نشینم تا در آسمان دلم طلوعی دوباره داشته باشی!

|+| نوشته شده توسط پریسا در پنجشنبه 16 اسفند1386  |
 تا کی؟!
تا کی عاشق باشم و از عشقم دور ؟تا کی اسیر تنهایی هایم باشم و از یارم دور؟

تا کی باید به خاطر دوری تو اشک بریزم و حسرت ان دست های گرمت را بکشم؟

تا کی باید به خدای خویش التماس کنم تا تو را به من نزدیک و نزدیک تر سازد تا بتوانم تو را در آغوش بگیرم؟

تا کی باید صدای غم انگیز آواز مرغ عشق را بشنوم و دلم برایت تنگ شود؟

تا کی باید غروب پر درد عاشقی را ببینم و دلم بگیرد؟

تا کی باید تنهایی به خورشیدی که آرام آرام به پشت کوه ها می رود را نگاه کنم و تا کی باید لحظه ها و ثانیه ها را یکی یکی بشمارم تا لحظه ی دیدار با تو فرا رسد؟

                                    خسته ام...

یک خسته ی دل شکسته عاشق بی پناه...

                        عاشقم....                  

یک عاشق دیوانه سر به هوا...

تا کی باید کنج اتاق خلوت دلم بنشینم و با قلم و کاغذ درد دل کنم؟

تا کی باید دلم را به فردا ها خوش کنم و پیش خود بگویم فردا وقت رسیدن است؟!

تا کی باید در سرزمین عشاق سر به زیر باشم و از عشقم دور؟؟

تا کی باید بگویم که عاشقم ولی یک عاشق تنها که معشوقش در کنارش نیست!!!

تا کی باید به انتظارت زیر باران بنشینم و همراه با اسمان بنالم و ببارم؟؟

و تا کی باید با دست های خالی با آغوش سرد با دلی خالی از آرزو و امید  و  با چشمانی خیس و شاکی زندگی کنم؟؟

|+| نوشته شده توسط پریسا در چهارشنبه 15 اسفند1386  |
 تنهایی
تنهایی را دوست دارم زیرا بی وفا نیست...تنهایی را دوست دارم زیرا عشق دروغی در ان نیست...تنهایی را دوست دارم زیرا خداوند هم تنهاست...تنهایی را دوست دارم زیرا...در کلبه ی تنها یی هایم در انتظار خواهم گریستوانتظار کشیدنم را پنهان خواهم کرد
|+| نوشته شده توسط پریسا در دوشنبه 13 اسفند1386  |
 عشق بهانه ی اغاز بود...
و عشق بهانه ی اغاز بود اغازی که گویا پایانی برای ان نیست!می اندیشم ایا فرصتی خوا هم یافت که دوباره ببینمت؟!رویای جنون امیزی که شاید به حقیقت بپیوندد!و زندگی با این شاید ها چقدر زیباست..تو قلبم را تسخیر کرده ای و تمام ارزویم راتا ابد دوستت خواهم داشت
|+| نوشته شده توسط پریسا در دوشنبه 13 اسفند1386  |
 
 
بالا